تبليغاتX
نقـــــطه ســـر خط






سلامی بعد از حدود یکسال... 

                       

به نام خداوند جان و خرد 

                 کزین برتر اندیشه برنگذرد 

خداوند نام و خداوند جای

                 خداوند روزی ده رهنمای

 

با درود  فراوان و دیگر مخلفات... به یاران دیرینه و مشتری های نصف عمر شده و مخاطبان باصفای این چاردیواری که اصولن و غیر اصولن اینجانب به شکول (جمع عشقی شکل) مختلف شرمنده ی این عزیزان دلبر شده و مات و مبهوت در تفکر مانده ام چگونه محبت هایشان را که گونی گونی بر فرق سر اینجانب فرود می آوردند را جبران کرده و سری بالا کنم و در چشمهای زیبایشان نگاهی بیاندازم، اما پس از گذشت یک سال که این چاردیواری مادر مرده را رها کرده بودم سردرگم و منتظر در پی زمانی خالی دور از دود و دم روزگار برای خلوتی خوشگل در دنیایی غیر از این دنیا، دنیایی پر از آرامش و تفاهم و دنیای حروفی که آزادانه بهم میچسبند( و هیچ گشت اسدالله و ارشادی نیست که به کمبود پارچه و رنگ زیر پیرهنی شون گیر بده و ازشون تعهد بگیره و ننه و آقا و جد و آباد زیر خاکی و روی خاکی شونو بیاره جلو چشاشون) و هرچه میخواهند دل تنگشان را سفره کرده از ریز تا درشتش را خالی می کنند و صفایی و خلاصه دنیای دموکراسی و اینا...و این گونه است که جالب انگیزناک می شود و دل لامصبی برایش تنگ.

روده درازی های اینجانب تمومی نخواهد یافت وبه همین دلیل در این نقطه قیچی وارد عمل شده و کات.

 ای رفته به چوگان قضا همچون گو

                 چپ میخور و راست میرو و هیچ مگو

کانکس که ترا فکنده اندر تک و پو

                 او داند و او داند و او داند و او

 دوباره جوهری به قلم چپاندم و کاغذی به روبرویم بگذاشتم و بنوشتن آغازیدم و یاد و خاطراتی از گذشته و استارتی دگر. از آنجایی که یاران همیشه در صحنه (نه آن صحنه این صحنه) با حداقل فشار وارد شده بر حافظه ی مبارک بخاطر می آورند که روایات و خاطراتی همی در جریان بود و عمه ای بود و سفری بود و طیاره ای بود و خارجه ای بود و از همه مهمتر *من* ی بود و اینا...اگر با این شرح جزئیات به این کلفتی چیزی به خاطر نیاوردید اصلن خودشو ناراحت نکنید و ولش کنید...(آره ولش کن یخه ی آن مخ بدبختو)...و آن عده که حافظه ی شان یاری نموده بدانند که به امید و همت ایزد مامان و یکتا و البته قدری هم جزئی،  حرکت از بنده، الباقی ماجرا را از سر خواهم گرفت و خاکی از بر و روی این چار دیواری برچیده یادی از دوستان و آشنایان و عزیزان همیشه مخاطب جیگولمان کرده به کلبه های تک تکشان سری زده و مطالب را که چون کوهی انباشته شده یکی یکی ورق بزنیم.

به امید فردایی بدون گشت فرشاد و فاطی و دیگر رفقای کماندوی عزیز برای همه ی شما عزیزان

 تا بعد

 یا حق

  

پ.ن.سبز و ایرونی باشید.

به قلـــــم مکـــافات |
دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 ساعت 19:54
| لینک ثابت | موضوع: |

عمه خانم و سفر به اون ور آب...8 

تبریکات مخصوص با دو تا نون اضافه
درود بر شما..درود بر تمامی ننــــه های باحال و داش مشتی و لوطی این آب و خاک و درود مخصوصی میفرستم به ننـــه ی دل گنده و بامرام خودمان که آخرش است و دمش گرم که طفل معصومش را میخواند و افتخار میکند که طفلش چه احساسات و عواطفی نشکفته را شکوفا کرده از خودش محبت پراکنده میکند...(ننه ..فدایت بچسبم...روزت مبارک...)..و همچنین به همه ی ننه های حضرات مخاطب مخ پرور این مرز و بوم نیز تبریکی حواله کرده ..پایدار بودن سایه ی خنک سرتان را بر روی کله ی  طفلان معصومتان برای قرن های متعدد آرزومندم...روز و شبتان مبارک..!


اصل جریان گونه...

ادامه ی جریان را دنبالیده به فرعی جات نمی زنیم...
لحظاتی بعد از آنکه آن جیگول کمربندمان را بستند نمود..جناب راننده استارت زدند و آماده ی پریدن شدیم...در این حال با نگاهی پر از علامت تعجب سوال دیگر مسافران را رویتیدم که از ترس به حالت نافرمی به صندلی چسبیدن کرده و استرس ناک می زدند...این ها حتی یه هزارم درهفتاد و نصفی هم هراس گونه و اضطراب ناکم ننمود...اندک زمانی بعد جناب راننده پایش را محکم توی کمر پدال گاز بیچاره کوفت (که در اصطلاح عامیانه این حرکت را خرناس نیز گویند) و سر و صدای مخوفی از در و دیوار دراومد و لرزش به حدی بالا زد که بنده هیکل مبارکم را به یکباره در حال رقص بندربی* یافته به کنترلش همی کوشیدم...اینجا بود که سعی کردم دلهره ام را خنثی کنم..به همین منظور به انگولک کردن و ور رفتن به خرت و پرتای اطرافم مشغول شدم و این به حدی بود که بلند شدن هواپیما را حس نکرده از پیرزنی که در کنارم نشسته بود پرسیدم:
خانم پیری ده پس این یارو کی میپره شما که کوله باری از تجربه رو حمل میکنی میدونی؟
ایشان نگاهی چپ اندر قیچی به مخلص انداختن و آهسته گفتند: پســرم...یه پنج دقیقه ای میشه که رو هواییم..!
بنده رو می فرمایید وقتی که دریافتیدم چه شده و زیر پایم را خالی یافتم رنگ از رخ و رخسارم پرید و یکدفعه دل و روده ام با لوازم یدکی اش افتاد کف کفشمان..(همان کف شیکم مبارک منظور است...!)..اینجا آن دلهره ی پنهان نیز قلپی بیرون زد و تو هم پیچ خورد...با حرکات دو انگشت یکی از آن جیگولان را صدا زدم..(تو مایه های بشکن و هی گارسون و اینا..) که آبجی قربون یه هف هش تا پارسی کولا واس ما وا کن و ور دار بیار که حلقومم خشکی زده و دل و رودم چسبید تنگ هم...!
قدری من و من کرد و بر و بر بنده رو نیگا کرد..دریافتیدم که طفل معصوم زبان ننه ای ما را بلد نبوده به زبان ننه ی اینترنشنال نیاز دارد...بدو گفتم: اوکی..وایسا..بذار بوک کمک زبان همراهم را اوپن کنم تا بازبون ننه ی شما لایون فهمت کنم..!
اون من و نیگا میکرد و منم تند تند دفترچه ی همراهم را ورق زده از هر صفحه ای چند کلمه ای می پروندم: (یکی یکی و با فاصله خوانده شود) پلیز...تو ماچ...کوکاکولا...برینگ...می..اوپن...ایت...مای استومک فیل گوووود...!*

لبخندی زد و با سرتکون دادنش بهم فهموند که زبان ننه ای اش را بقدری با تسلط و مامان پیاده کردم که عینهو قرنی است خارجه میزیستم...و خلاصه رفت..و بنده برای اینکه در این سفر طویل انگون حوصله ام بیگودی پیچ نشود به سالاد کردن مخ خانم پیری مشغولیدم ...اما جریان به بیراهه رفت تا حدی که با آمدن آن جیگول از پیاده شدن مخمان تا حدی جلوگیری شد و دیگر سر سخن با آن پیرزن فک ترکتوری باز نکردم...!...سینی را به طرف من گرفت...چه تشکیلاتی به هم زده بود..یه سینی دو وجبی رو تا خرخره از این نوشابه های قوطی گونه خارجکی که کلی هم در وطن گرونه...پر کرده بود..تعارفی زد و وقتی بنده ی همه سینی را گرفتم اولش که نمیخواست بده اما وقتی هم که راضی شد با نگاهی خیره خیره و توطئه ناک بنده را زیر نظر داشت...خیالش مخلص تقی قارچی خالی بندم که یه چی بگم و پاش واینسم و اینا..!
خلاصه...با نگاهی جوابش را دادم که به همین خیال باش یه قرون بده آش...ما دل و روده مون ایزوگام بندی شده...اینا که چیزی نی برامون...(برای اطلاعات عمومی حضرات :سر باخت آرژانتین مجبور شدم هفت عدد نوشابه ی خانواده را حواله ی شیکم مبارک بکنم ..البته هف عدد شب ناقابل هم در بیمارستان سر بر متکا گذاشتم ...!)
آقای که شما باشی با ریخت و قیافی آویزون رفت و اینجانب با خوشحالی و ذوق و شوق کوکاکولا و پپسی بود که پیس پیس وا کرده قورت قورت در حلقم میریختم...دست در جیب مخفی کتم کردم و طبق معمول لقمه ای نون سنگک با خیار و پنیر و گردو در آنجا که توسط شخص ننه خانم جاسازی شده بود تا طفلش از گشنگی تلف نشود و قوت بگیرد و توان حرکت داشته باشد ..یافته آن را هم تنگ نوشابه ها.. زدم...لحظاتی بعد  پلک های مبارک تخته شد و دیگر هیچ نفهمیدم..خواب نازی را در آن ساعات پرواز رفتم ..خلاصه آنکه با صدای ترق ترق و هِم هِمه ی ملت مسافر چشمام و وا کردم...جمعیتی رو رویتیدم که چمدان هایشان را به کول بر گرفته اند و یکی یکی از درب هواپیما خارج میشوند..!...یکی از جیگولان مهماندار را دیدم که چمدانم را پایین آورده در دست دارد و با لبخندی پدر سوخته گونه خواهان زودتر کم شدن شرمان بود...به زور از صندلی کنده شدم...دوست داشتم صندلی به آن راحتی را کنده با خود میبردم...!..چمدانم را گرفتم و بای بای جالب انگیز ناک را حواله ی جیگولان نمودیدم و به سرعت از آن محل دور شدم...از راهروی نسبتن کوتاهی که گذشتم وارد سالنی بزرگ و مامانی شدم...بالای آنجا در تابلویی نوشته بود: welcome to Frankfort

 

*"بندربی"رقصی است در مایه های لرزاندن قسمت های فوقانی (همان بندری خودمان) میکس شده با رقص عربی که لرزشی در قسمت های ممنوعه ایجاد میشود...!

*(please..too much...coca-cola...bring...me..open...eat..my stomach...feel gooood...!)

((ادامه دارد...))


 

پ.ن.سوالات حضرات بزودی توسط شخص حاجی پاسخ داده میشود...!

پ.ن.۱.پرونده مون و بردن شورای امنیت...هرچند از این کپکای بی خاصیت تشکیل دهنده ی او شورا هیچ توقعی نمی توان داشت...!

پ.ن.۲.حمله ی حزب الله به اسرائیل.. ویرانی شدیدی رو برای لبنانی ها حادث شد...اما چرا ما باید هزینه اش را بدهیم..!

پ.ن.۳.سالانه بالای ۵۰۰ میلیون دلار از ایران به حزب الله لبنان فقط و فقط کمک مالی میشود...!

تا بعد

 

یا حق


 

به قلـــــم مکـــافات |
دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 ساعت 0:46
| لینک ثابت | موضوع: |

افتتاح شـــــــــــد...! 

همانطور که قولش را همی داده بودم که زین پس دیگر قسمت های این موضوع گونه ی اینجا را آغازیدن کردی و در مواردی که خوشتان بجیگولد نوشتنی هایی بسی جالب انگیز ناک را پیاده کرده به بحث و گفتگو پردازش خواهیم نمود...!

و اما امروز در حالی که انگشتان دستم را همراه با انگشتان شخص دومی (که در ادامه توصیفش خواهم کرد) در لای سوراخ آن قیچی همی چپانیدن کردی و بدنبال فرصتی بوده تا در کنار هزاران خبرنگار و عکاس عشقی ربان پوسیده ی روبرو رو..اصغر خدا بگم چیکارت کنه آبرومون و بردی..بابات بمیره این چیه...از تو جوب پیدا کردیش؟...آخه مرد حسابی من که ده بار بت گفتم از سر کوچه یه متر ربان بخر...رفتی کهنه بچه جر دادی آوردی..ای بابا ما دلمون به چه انیشتنگای خوشه...ببخشید بله میگفتیم...ربان روبرو رو که مرتبط با بخش جیگول "پرسش و شاسخ" می باشد را جر وا جر ترش همی کرده مراسم افتتاح بآغازانیم...!

طی این چندین و چند قرنی که این حقیر خودش را با تلاش ها و کوشش های فراوانی در انواع و اقسام مکاتب علمی شرکت داده و علوم مختلف را زیر شست پای استادانی ارجمند با مخ هایی پر محتوا ، در گوشه کنار مخمان همی جای دادمی تا بگوییم نه خیر برای خودمان کلی هم چیزی حساب میشویم و سرمان به تنمان ارزانی دارد و اینها...اما از آن جایی که این خوشگلان بی چشم و رو هیچ گاه چشم دیدن سرافرازی دیگران(کل هموطنانی که پارتی مارتی نداشته و بدشان وصل نیستند را میشاملد) را نداشته سیرمونی هم نمیگیرند.. باز ما را به طرز خفتناکی چاپیده از طریق دیگری مجوزمان دادند...!

خلاصه آنکه نگذاشتند که این کوچک قسمت پرسش و پاسخ را همینگونه افتتاحیده ...پاک عملش کنم..بدینسان مجتهد عالم و آگاه به زمان (جون عمش..!)و سیاستمداری لقارتی با شکمی به پهنای دو لاین اتوبان تهران-قم با ریخت و قیافی مامان..(این مامان را که عرض میکنم بدین معنا است که اگر به جناب خوشگل بن لادن بگوییم شما این ریختی میزنید همچون فحش خار و مادر است که بدیشان بدهیم..!) را به بنده پیشنهانیده و با زور مجبور به قبولیدن آن بزرگوار نمودند و همکنون بعد از سال ها مذاکره و نشست ها و گفتگو های تمدن گونه و دیپلوماسی های خفن در خدمت شخص بزرگواری چون "حجت الاسلام و المسلمین حاج آقای غضنفرالله باقر" ملقب به "حاج غضی جون" بوده پس از این  به یکایک سوالات بی جواب حضرات مخاطب از انواع و اقسام علوم متفاوت و عرفان انگون و فلسفه ها و ادیان و مذاهب و خلاصه هــر آنچه کیلویی به مخ مبارکتان خط میده  را پاسخیده به راه راست هدایتتان کرده کلی رستگارتان خواهیم نمود و  به حالت زور چپانی به داخل بهشت میکنیمتان...!

البته حاج غضی  هنوز در مورد با ضمانت و گارانتی و اینجور تضمینی جات سخنی پیاده نفرمودند اما هرگاه سخنی در بابش راندند در اسرع وقت اطلاع خواهم داد...!

پس همانطور که به وضوح بیان شد زین پس سوالات بی جوابتان را دقت کنید سوالات بی جواب منظور سوالاتی است که برایش جوابی نیافتید را برایمان (یعنی بیشتر حاج آقا و یکم هم اینجانب ) نویسیده تا در کوتاه ترین مدت زمانی ممکن پاسخ دهیم...!

البته سعی ما (اینجا بیشتر طفل نویسنده و یکم هم حاج غضی) از راه اندازی چنین مجموعه ای تبادل آگاهی و اطلاعات مفید بوده و در راستای اهدافی طلایی می کوشیم تا  سطح معلومات را بالا برده بزنیم دهن مهن خرافات بیاریم پایین و سرویس کنیم...در این میان خب بسیاری از مسائل را به بحث و گفتگو می کشانیم و مخاطب را به فکر کردن می واداریم و پوز به خاک میزنیم و این خود برایمان کلی ارزش دارد.

 

 

 

پ.ن.بشمار یک...

پ.پ.ن.عمه خانومیاش منتظر پست بعدی باشن...

پ.پ.پ.ن.بلاگفام اوراق شد...

پ.پ.پ.پ.ن.حاجی نفله کن و ببین...!

پ.پ.پ.پ.پ.ن.حق پرتغال باخت نبود...اما سوسک شد...ایتالیا قهرمانه...(موکافاتراداموس)..!

 

 

 

تا بعد

 

درود بر ایروون و ایروونی

 

 

 

 

یا حق

 

به قلـــــم مکـــافات |
پنجشنبه پانزدهم تیر 1385 ساعت 17:29
| لینک ثابت | موضوع: پرســـش و پاســـخ |

از آب هویج تا محـــمود جیگر و یه مش آنگولایی زبان دراز...! 

درود بر حضــــرات مخاطب...

چند هفته ای میشود که لنگ و پاچه ی مان روی لاین نیامده و کلی دل و جیگرمان هوای حضراتعالی را کرده بود که خلاصه یکدفعه همه را روی هم ریختن کرده تا بعد از این بازیهای گاگول ناک تیم لقارتی مان دهان مبارک را چار طاقیده و هر آنچه دلمان تنگ شده بود .. گشاد کرده و تل انبار شدگان را گونی گونی بر روی آنتن فرستاده...فیض جیگولی حواله ی جمال جیگول یکایکتان نمایم...!

به مویتان قســـم این چند هفته بصورت تراکتور و مثال دور از جانتان حیوان نجیبی چون خـــر از ما (این مای جمع عشقی بوده و منظور.. خود طفل نویسنده و دیگر طفلان معصوم هم کلاسی اش است..نر و ماده هم سرش نمیشود...!)..کار کشیده ..با چماغی به قطر کمرتان و چندین فقره طفل لباس شخصی که تنها وظیفه شان بپا بودن بود تا توانستند جواب ازمان گرفتند....این شد که مدت طویل ناکی را در غیبت فاطی (از صغری و کبری به مراتب لاغر تر را گویند..!) به سر برده ...رخصت سر زدن به یکایک جیگران را نداشته کلی شرمنده شدیم...!

اما از این خط که بیرون بریزیم...خرپی آدم مخش با بازی های این تیم گاگول مثلن ملی ما درگیر میشه و دل و جیگر جیزغاله شده و اعصاب آب لمبو شده یاد و خاطر آدم و انگولک میکنه که هی این دهن و وا کنی و بگی تف به این شانس که از کره گی دم نداشت...!

به جون شما نباشه به جون شما همین برو بچز سوپر آیکیوی محل ما...همین رضا سیبیل..همین علی بشکه ..ممد طلا ...قاسم شوشی...کریم گربه ...همین چار تا و لپی که از فوتبال فقط کوچه های تنگ و یه توپ پلاستیکی و یه جفت کفش پاره رو دیدن و سر یه نوشابه خودشون و نفله میکنن ...اینقدر مامان بازی میکنن که کفتون میبره...همین خود من...با لقب زاقارتی ام...توپ و از ده کیلومتری میچپونم تو کل کوچیک...(اهل فوتبال میدونند گل کوچیک و از ده سانتی متری ام بزور میشه گل کرد...چه برسه با در وازبان...!)...حالا اینهمه خرج این گاگولان تیم ملی کردیم.....جز اینکه توی هر بازی شون هفتاد میلون آدمیزاد جد و آباد و ننه و آقاشون و در ضرایب خیلی خفن گلاب میپاچند خاصیت دیگه ازشون دیدید...؟...ده اگه دیدید بگید دیگه..!

حالا اینا هیچی...این صدا و سیمای ج.ا که الهی خدا قارپ قارپ تو کمرشون بزنه و الهی برن زیر تریلی و این آه من بیگیردشون که دیگه از این گه ها نخورن...پدر سگ دیدید چقدر یه صحنه رو تکرار میکرد...آخه بابات بمیره ریخت و قیافه ی یه تماشاچی دین و ایمونمون و به باد میده...میترسیدی فرشتگون دفتراشون سیاشه...تو رو خدا میبینی...اینام زورچپونی بلدن..میخوان هفتاد میلیون آدمیزاد و بچپونن  تو بهشت...!..برای سلامتی این هفتاد میلیون یه کف بلند...!

(دوستان و مخاطبان دل نازک...آن نفارین بالا(جمع عشقی نفرین) به علاوه ی چند عدد فحش پاکیزه را که بعد از فشار زیاد و پس از فیلتر پیاده فرمودم...از ته دل نبوده و اگر احیانا عباراتی نظیر ...بی نزاکت...خودت بمیری الهی و سنگ دل را حواله ام نمودید...لطفن پس بگیرید...!

در زاویه ای دیگر که به این نکته بنگرید چند مسئله ی دیگر هنوز مونده که دهانش را سرویس ننمودم...یکی آن طفل معصوم آب هویج است که یادگار هویج بزرگ خدابیامرز بوده و مسئولین خوشگل فدراشپش پرون تا به دیروز به خورد تیم ملی داده شد...!...به قول طفل عزیزی که عزیزی هم نام دارد و اینجانب خیلی خوشم ازشان میجیگولد : تا زمانی که بازار هویج دور و ور مربی گری این تیم ویز ویز میکند..تیم..تیم نمیشود...!...من بچه به این مظلومی اگر جای آن طفل ایرانی بودم که با هزار و یک زحمت خودشو تو استادیوم رسونده بود و با چه شوق و ذوقی تیمشون و تشویق جات میکردند ...به هر زحمتی شده میپریدم وسط زمین و آقا برانکهویج را گرفته خر خر جرش میدادم...به جان شما الاغ پیشش افلاطون است...فوتبال نمیداند چیست...!

آخ...چقدر مخم داغ کرد وقتی آن طفل زغال اخته ی آنگولایی بعد از گل زبانش را برای ایرانی ها بیرون آورد...آنگولا...آنگولایی...اهل دیش و ماهواره میدانند از چه سخن میرانم...بازم خدا خیرشان بدهد...اگر این سربازان الهی را هم نداشتیم...با کله ی قر آن بختیاری زاده هرگز آن توپ گل نمیشد ..بدبختی که یه جا دو جا نی...طفولان حمله دفاع میکنند و دفاع هایمان گل میزنند...عجب خر تو الاغی بود..آنگولایی ها گل اول را زدند....خدای من فکرش روحم را لگد میکند...!

خدایا آنهایی را که نامشان نتوان برد..بطرز مامانی جــــرشان بده...هرچند میدانم کلفت تر از این حرف هایند...!

 

پ.ن.۱.محمـــود جیگـــر پنجاه میلیونت را بگذار جلوی آینه بشود دو تا...!

پ.ن.۲.عشق است ح.کعبی...با اون خطی که روی لپ فیگو انداخت خیلی حال کردم..!

پ.ن.۳.بعد از این پست در مراحل مختلف دیگر قسمتهای وبلاگ را استارت میزنم...!

پ.ن.۴.سعی ام را میکنم به یکایکتان سر بزنم...بیش از این شرنده ام نکنید...!

پ.ن.۵.تابستون داره میاد...عشق و حال و صفا سیتی...بیگیر منو...!

 

درود بر ایران و ایروونی

 

یا حـق

به قلـــــم مکـــافات |
جمعه دوم تیر 1385 ساعت 3:17
| لینک ثابت | موضوع: |

عمه خانم و سفر به اون ور آب...7 

...درود بر شما...
خدمت جمال جیگول یکایک حضرات بعرضونم که این تاخیری که گاهن پیش آمده و در به موقع پیاده کردن دل و روده نوشت های اینجانب اختلال ایجاد نموده نه کار این  صهیونیستی ها بوده نه دست استکبار جهانی و آن آمریکای خون خوار تو کار است...همه و همه اش زیر سر حاجی دمبه صاحب این قهوه خونه ی پیشرفته (معادل پارسی این کافی نت) است که هر روز خدا یه مشکلی برایش پیش آمده ..فاتحه ی این دکان را میخواند و انگار نه انگار مشتی آدمیزاد اهل دوگوله که شپش در جیبشان آفتاب بالانس میزند دلشان به این محفل ها خوش است...آخر یکی هم نیست بگوید مرد حسابی برو مچـــد نماز و روزه و عبادت رو بپیچ که اون دنیا با سیخ داغ آن گوشت ها و دمبه هایت را آب نکنند...تو رو چه به تکنولوژی...آن هم اینترنت..خداوکیلی الفش را هم نمی داند...آخ چقدر دلم میخواد جایی در کوچه ای تنگ و تاریک و خلوتی گیرش بیاورم همچین با چندین کف گرگی و مشت پیچی چربی هایش را آب کرده از خجالتش در بیایم که نگو...!

پیشــــوند:

چند فروند مخاطب حس کنجکاوی عذابشان داده سوالی کردند و در مورد آن تصویر جیگول مانند پست قبلی علامت تعجب گنده ای را حواله نمودند و از آنجایی که اینجا حکومت مردمی (معادل پارسی دموکراسی) بر قرار است و این حرفا بر آن شدیم تا ابهامات را رفعیده ...آن را توضیحی دهم...!
والا  اینجوریا شد که آن دستگاه آخر تکنولوژی رفیق بنده ترکید و متاسفانه نتوانسته آن تصویر دلخواهی را که طراحی نمودم در آن بچپانم..بدینسان دست بر کمر موس گذاشته چند کلیکی را حواله ی موتور جستجوی گاگول نمودیم و از آنجا با کلی تلاش و پیچوندن فیلتر میلتر این را از میان دو سه تای دیگر انتخابیده در کنار آن متن چپاندیم...!

الباقی جات:

....
بله آنجا بودیم که یکی از آن دو جیگول..دستمان را گرفت و به داخل کشیدمان...آن یکی هم در را پشت سرم بست...بنده هم همانطور که کنجکاوانه به در و دیوار نگاه میکردم یکی یکی صندلی ها را رد کرده ..ته آنجا بین سه نفر آدمیزاد همچین کت و کلفت و گوشتی ..جای خالی را رویتیده کلی رنگ و رویمان زرد شد و برگشتم که دست به دامان آن جیگول شوم تا جای دیگری را برایمان جفت و جور کند که یکدفعه از طرف مخالف جیگول دیگری آمد..به ایشان گفتم که جان مادرت ببین اگر جای دیگری میتوانی پیدا کنی ...خدا خیرت بده..فکر نشستن آنجا آن هم چار پنج ساعت روحم را انگولک میکند...تا مقصد همین گوشتی را هم که این چند سال جمع کرده ایم میپرانند و تلف میشوم...جان مادرت یه کاریش بکن...!
همانطور نیگام میکرد...جملات و عباراتی را خارجکی پیاده کرد...اول گمان کردم میگوید بچه کجایی..؟..بچه ی ساری هسی؟...بش گفتم: نه ساری چیه...تهرون..بچه تهرونم..دوباره هف هش تا خارجکی (بدون زیر نویس فارسی و دوبله نشده) پیاده کرد که من یه کمیشو نگرفتم..سعی کردم با Ok Ok کردن و سر و دست جنباندن سرش را هم بیاورم اما زهی خیال باطل خانوم سیریش تر از این حرفا بود و ولکن ماجرا نبود...تو همین جدال تنگاتنگ بودیم که یه طفلی از اون وسط بلند شد گفت: آقا..آقا...کارت پروازتو بش بده...!
گفتم : زکی..یعنی تو فهمیدی چی گفت؟...زبان خارجکی رو از مهد کودک جز دروس عمومی ت گذاشته بودن...؟
یکم مات ماتی منو نیگا نکرد و نشست...آقا و ننه اش را گه دید زدم دریافتیدم که بله...آن طفل بازار مشترک بوده...ننه اش از آن خارجکی ها بود...!
خلاصه کارت پرواز را به ایشان دادیم...نگاهی زد و یه چیزی گفت که راستش رو بخواید نیست تند حرف میزنند من نگرفتم...وگرنه از لحاظ زبان خارجکی خیلی بلت هستیم و اینا...یکم نیگاش کردم دید نه خیر..دست ما رو گرفت و از اونجایی که اومده بودیم برمون گردوند...نزدیکای در ورودی بود که بش گفتم...:
آبجی ..من مطمئنم درست اومد...حالا یه نیگای دیگه بنداز...اگه جا ندارین روی بوفه ام اشکالی نداره...جان مادرت ..!
اما بی عاطفه نگام هم نکرد...یکدفعه بر گشت و با یه لبخنی که اینور صورتش و با اونورش متصلیده بود ..دستش را به طرف صندلی گت و گنده و دلوازی جلوی اونجا دراز کرد ..(که مثلن من برم بشینم..!)...کلی دل و جیگرمان از خوشحالی جیغ کشید و لپام غنچه کرد که خدا رو شکر ما رو ننداختن با خط بعدی...!
مونده بودم که این چمدون و کجا بذارم که یهو یکی از این جیگولا اومد و از دستم گرفت..اما مثل اینکه خیلی ضعیف و ژیگولی بود و توان بلند کردنش را نداشت...(خب بنده بودم و همین یه چمدان...هر چه داشتم را به حالت زور چپانی تا در حلقش چپانده بودم....البته یکم سنگین بود..!)..ازش گرفتم و آن هم دری را بالای سرم باز کرد و چمدان را به زور جا دادیم...!
درست حدود اینقدر فاصله در کنارم پیرزنی در کنار پنجره نشسته بود...(خیلی دلم میخواست که جای آن مینشستم از پنجره بیرون رو نیگا کنم...!)...تو نخش رفته بودم (پیرزنه رو نمیگم که آیکیو..جاش و میگم) که یه جوری از اونجا بلندش کنم خودم جاش بشینم...راه های زیادی رو امتحان کردم که فایده نداشت...بعد از مدتی که بیخیالش شدم...چشمم به دسته ی کنارم و دکمه های جور وا جور روش افتاد...شروع کردم به انگولک کاری...جای شما خالی خیلی حال داد...با هر دکمه ای که فشار میدادم این صندلیه یه جور تکون میخورد...بالا میرفت..پایین میرفت..چپ..راست...یهو که بخودم اومد دیدم..اوه اوه...ملت همه زوم کردن رو ما...یواشکی ولش کردم و آروم نشستم...بعد چند دقیقه یه صدای دینگی اومد...بلافاصله بعدش دو تا جیگول اومدن جلو اونجا برامون نمایش لال بازی..(پانتومیم) بازی کردن و هواپیما هم برای بلند شدن آماده شد...تند و تیز از روی پیرزن کمر بند رو پیدا کرده بستم....کمی که گذشت دیدم نه خیر انگار زیادی سفت بستم و هر کاری هم میکردم شل تر نمیشد...کار داشت به نفس تنگی و سیا شدن صورت و اینا میکشید که یهو یکی از اون مهمانداران جیگول رو دیده صداش زدم که ای داد...جان مادرت کمک کن....تلف شدم...اما اینگار چیزی عادی بود...چون خیلی خونسرد اومد و نمی دونم کجاش رو فشار داد این باز شد....بعد خودش برام بست و خلاصه آماده شدیم برای پرواز...!

(ادامه دارد...)

 

پســــوند:

  •  درود بر هموطنان آذری ایرونی خودم...آنهایی که این چند روز با اعتراضات گسترده ..تظاهرات های وسیع باز هم خاطره ی مشروطه را زنده کرده باری دیگر شجاعت و وحدت خودشان را به نمایش گذاشتند...!
    اما در آن میان باز هم کسانی با سو استفاده از موقعیت به دادن شعارهای تجزیه طلبی مشغول شدند که خب البته تعدادشان معدود بود...!
    آخر آن آذربایجان که استقلالش به کمک ایران بود ...نه هویتی دارد و نه تاریخی فقط آزادی دارد و بس...چقدر باید کوته فکر و بی هویت و وطن فروش باشیم که پرچم خودمان را آتیش زده...پرچم آذربایجان را بالای سر ببریم...واقعن عمل ننگین و شرم آوری بود که متاسفانه تعداد معدودی در تظاهرات تبریز و ارومیه به آن تن دادند...!
  • دانشجو می میرد ذلت نمی پذیرد...شعار دانشجوها بود در جریانات اخیـــر..!
    دانشگاه های تهران بزرگ در التهاب اعتراض میسوزد...!
    اخبار مربوطه را میتوانید از قسمت "داخل و خارج از وبلاگستان" در بالا سمت چپ دنبال کنید ..!
  • مطمئنن همه ی شما فیلم مستند فاجعه ی تاسوکی و "جندالله" و دیده اید...آنهایی که سر مردمان بی گناه را گرد میبرند...آنهایی که شبانه جاده را بسته چندین خانواده را به گوله میبندند...حتمن بعدش هم به نماز ایستاده عبادت هم میکنند...!؟
    این ها ایرانی نیستند...چون ایرانی ایرانی را میشناسد و بخاطر اختلاف داشتن با دولت از هموطن بی گناهش انتقام نمیگیرد...داخل هم قربانش برم خبری از امنیت نیست...فعلن سرشان گرم اتم و امتیاز دادن به این و آن است...!

 

 

پ.ن.۱.بلاگ کوی و تازه ترین اخبار از جریانات دانشگاه های تهرون...!

پ.ن.۲.همانطور که گفتم اخبار جدید رو در بالا قسمت "داخل و خارج از وبلاگستان" دنبال کنید...!

پ.ن.۳.به توصیه ی چندین فقره مخاطب اینجا رو تغییروندیم...چطوره...؟...به نظرم سریعتر بالا میاد..!

درود بر ایران و ایرانی

 

تا بعد

یا حق

به قلـــــم مکـــافات |
پنجشنبه چهارم خرداد 1385 ساعت 15:50
| لینک ثابت | موضوع: |